بیا با هم رفت و آمد نکنیم ! 

مثلا وقتی می آیی نرو


همه چیز را میتوان حاشا کرد جز … 

عطر آنکه دوستش داری


شعرهایم را میخوانی… 

و میگویی روان پریش شده ام !

پیچیده است … قبول …

اما من فقط چشمهای تو را مینویسم …

تو ساده تر نگاه کن …


سکـــوت میکنم …

 بگذار حرفــــــ ها آنقدر یکدیگر را بزننــــــد!!!

 تا بمیرنــــــد !!!


احساس میکنم بازی را باختم ولی هیچکس حواسش نیست که من یار بودم نه حریف !


حواست به دلت باشد ، آن را هر جایی نگذار !
این روزها دل را میدزدند بعد که به دردشان نخوردی جای صندوق پستی آن را در سطل آشغال می اندازند و تو خوب میدانی دلی که المثنی شد دیگر دل نمیشود !


به آخر که رسیدیم گفت : بازی برد و باخت داره
بغض کردم و آروم گفتم : بی معرفت من با تو زندگی کردم نه بازی !


به شانه های إمروزی تکیه نکن ، مثل بالش های مسافرخانه اند
هر روز یکی را تجربه میکنند !