من و مامانم و دوستم میخوایم بریم جمکران و من چادر مشکیمو لازم داشتم.

پوشیدمش تا ببینم عیب و ایرادی نداشته باشه.

وقتی خودمو تو ایینه نگاه کردم به خودم اومدم.

یه دفعه فهمیدم که چی کار کرده بودم.خیلی ناراحت شدم.انگار از خواب بیدار شدم.

اما الان خوشحالم چونکه دوباره شدم همون مریم همیشگی با چادر مشکی.

خدا جونم مرسی که دوباره راهم دادی دم خونت.

فک کرده بودم تو هم ترک ما کردی...