پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام
بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرمانگهبانى
مىداد.از او پرسید: آیا سردت نیست؟نگهبان پیر گفت: چرا اى
پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.پادشاه گفت:
من الان داخل قصر مىروم و مىگویم یکى از لباسهاى گرم
مرا برایت بیاورند.نگهبـان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.
اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعدهاش را فراموش
کرد.صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا
کردند ، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:اى
پادشـاه مـن هـر شب بـا همیـن لبـاس کـم سـرما را تحمـل
مىکـردم. امـا وعـده لبـاس گـرم تـو مـرا از پـاى درآورد!
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 20:30 توسط مریم شیطونک
|
سلام اول اینکه به وبلاگ خوش اومدین دوم اینکه نظر یادتون نره سوم اینکه این سایت مخصوص دخترا و پسراست و همه چی توش پیدا میشه مرسی که به اینجا یعنی شهر دخترا و پسرا اومدی اگه میخوای تبادل کنی منو با عنوان وبم بلینک بعد بگو با چه عنوانی بلینکمت.