سلاااام

وااای کاشکی زودتر 3 شنبه بشه که من دوباره متینو دوستاشو ببینم دارم واسشوووووونSmilehaa

تازگیا دوست دارم هر روز امتحان داشته باشیم تا اونا رو ببینم اصلا شدن سوژه ای واسه من.خیلی Smilehaa

به مامانم داشتم تعریف میکردم که واسه متین نقشه کشیدمو اینا خیلی قشنگ برگشته میگه:اون روز رو هم میبینم که با متین دوست شدی!میگم اخه مادر من-من باهاش لجم اونوقت تو میگی دوستی؟گفت همیشه اونایی که با هم لج هستن با هم دوست میشن.گفتم نخیرم اینجور نیست بعدش گفت پس چرا میخوای اذیتش کنی؟گفتم چون اون منو اذیت کرد.مامانمم گفت اگه تو نمیخواستی باهاش دوست شی تلافی نمیکردی!هر کاری کردم نتونستم جولوش دووم بیارم اخرش کم اوردم.

اومدم تو اتاق نشستم اهنگ گوش دادنSmilehaa

یه دفعه فکرم رفت پیش متین گفتم:نکنه مامانم راست بگه و من باهاش دوست شمSmilehaa

همینطور تو فکر بودم که یه دفعه مامانم درو باز کرد گفت اینقدر فکر نکن باهاش 100% دوست میشی.

من این شکلی شدم:Smilehaa

اخه مامانم از کجا فهمید من دارم به این موضوع فکر میکنم؟؟؟

به هر حال منو متین قضیه هایی داریم البته منو متینو مامانم.

بیخیال قضیه ی متین هم بشم قضیه ی اون پسره چیه؟

یه پسره هست هر وقت منو فاطمه رو میبینه یه جوری نگاه میکنه.من فکر میکنم میشناسمش اما دقیق نمیدونم.اصلا من با این پسرا قضیه ها دارم.

این چند وقته همش دارم در مورد این قضیه ها فکر میکنم.البته بعضی موقع عا فکرامو بلند میگم به طور ناخواسته بعد مامانم میگه اینقدر فکر کردی دیوونه شدی!!!Smilehaa

ولی اگه این چیزا پیش نمیومد من واقعا حوصلم سر میرفت.

نظر  بدین.Smilehaa